ادم ها بهم گل میدهند چون معنای حقیقی عشق در گل ها نهفته است. چون ان گل با شامگاه با غروب خورشید با بوی زمین خیس و با ابرها ی افق امیخته است.کسی که سعی کند صاحب گلی شود پژمردن زیبایی اش را هم میبیند. اما اگر به همین بسنده کند که گلی را در دشت بنگرد همواره با او می ماند
بازهم به من میگویی عاشقم هستی؟...و روزی مالک من خواهی شد؟
مالکیت و عشق در تضادند.....
هیچکس نمیتواند مالک غروب خورشید شود ان طور که یک روز عصر باهم تماشایش کردیم (!) هیچکس نمیتواند مالک بعد از ظهری شود که باران به پنجره میکوبد یا مالک ارامشی شود که یک کودک خوابیده به اطرافش پخش می کند و یا صاحب لحظه ی سحرامیز کوبش موج ها به صخره ها شود. ... اما میتوانیم این لحظه ها را بشناسیم و به ان ها عشق بورزیم ...
ما نه مالک عصریم نه مالک امواجیم و نه صاحب نگاره ی خداوند.. چون نمیتوانیم مالک خود باشیم.
پس اگر همان گونه که تو هر روز میگویی عاشقم هستی.. هرگز بهم نمیرسیم..... بهتر است ...
واقعا چه چیزی بهتر است؟
ایا بهتری هم وجود دارد یا مثل همیشه باید از بین بد و بدتر یکی را برگزینیم...
