زندگی......مثل......یه فنجون قهوه اس...یه فنجون قهوه ی ترک........تلخ تلخ...
برای هر کس به مقداری که باید بنوشه میریزن...و همه ی ما مجبوریم که بنوشیم...اما.....اینکه چطور مینوشیم خیلی چیزها رو مشخص میکنه...:
*بعضیا بیش از حد به طعم و مزش توجه میکنن...به همین خاطر تلخیش خیلی اذیتشون میکنه...
*بعضیا متوجه تلخیش میشن ولی به روی خودشون نمیارن...
*بعضیا با اینکه طعم تلخش رو حس میکنن به بقیه تلقین میکنن که طعمش شیرینه و بهشون امید میدن...
*بعضیا با جار زدن طعمش اون یه ذره شیرینی که برای بقیه باقی مونده هم از بین میبرن...
*بعضیا اونقدر سرشون به اطراف و کاراشون گرمه که نمیفهمن چی خوردن...
*بعضیا اصلا طعمش براشون مهم نیست...فقط میخوان یه جوری تمومش کنن...
*بعضیا از تلخیش لذت میبرن ...اصلا طعم تلخ با مزاجشون سازگاره و براشون لذت بخشه...
*بعضیا میان و نقش شکر رو به عهده میگیرن...باعث میشن که طعمش شیرین بشه و خوردنش لذت بخش باشه...ولی این شیرینی معمولا به حل شدن اون شکر منجر میشه...
*بعضیا به اسم شکر میان ولی وقتی ازشون استفاده میکنی میفهمی نمک بودن...حسابش رو بکن توی قهوه ی ترک نمک هم بریزی...چه زهرماری میشه...
جالب اینجاست که اگر بخوای این فنجون رو بندازی و بشکنی و باقیش رو نخوری باید به یکی جواب بدی...بعد هم سر از یه فر بزرگ در میاری...
ولی یه سوال اینجا باقی میمونه...:
مگه ما این قهوه رو سفارش دادیم که باید تا تهش رو بخوریم...؟.../
